عمر بن الخطاب، دومین خلیفه مسلمین و اولین کسی که لقب امیرالمومنین گرفت. کسی که رسول الله به او لقب فاروق یعنی جدا کننده حق از باطل داد و در زمان او دو ابر قدرت آن زمان یعنی ایران و روم به زانو در آمدند و بیشتر از هر دوره ای فتوحات اسلامی انجام گرفت و همان کسی است که رسول الله درباره او فرمود: ( در امتهای گذشته، کسانی بودند که به آنها الهام میشد و اگر در امت من یک نفر باشد که به او الهام شود، او عمر است ). او کسی است که عدلش شهره خاص و عام بوده و دوست و دشمن به عدل او مثل میزنند.
در این نوشتار، قصد این نداریم که زندگی او را به رشته تحریر در آوریم. قصد ما تنها این است که در مورد شهادت او بنویسیم که با این ایام مناسبت دارد. زیرا شهادت او در اواخر ماه ذی الحجة بوده. اما برای پرداختن به حادثه شهادت این بزرگمرد تاریخ اسلام و جهان، باید کمی به عقب برگشت و زمینه های پیش آمدن این حادثه را پیدا کرده و سپس به مسئله شهادت او بپردازیم. پس با ما همراه باشید تا این مسئله را بررسی کنیم:
اسم و نسب عمر:
او عمر بن خطاب بن نُفیل بن عبدالعزّی بن ریاح بن عبدالله بن قُرط بن رزاح بن عدی بن کعب بن لؤی بن غالب قرشی عدوی است که نسبش در لؤی بن غالب با رسول الله یکی میشود. کنیه اش ابوحفص و ملقب به فاروق شده است؛ زیرا او بود که اسلام را در مکه اظهار و اعلان کرد و قبل از او مسلمانان در مکه اعمال خود را بطور مخفیانه انجام میدادند و با اینکار عمر، خداوند بین کفر و ایمان جدایی افکند.
او سیزده سال بعد از واقعه عام الفیل در مکه به دنیا آمد. پدرش خطاب بن نفیل بود و نُفیل کسی بود که قریش اختلافات خود را نزد او حل و فصل میکردند. مادرش حنتمه بنت هاشم بن مغیره است. از زنان او میتوان به زینب بنت مظعون اشاره کرده که خواهر عثمان بن مظعون است و عبدالله بن عمر و عبدالرحمن الاکبر و ام المومنین حفصه، فرزندان این زن هستند. از زنان دیگر او نیز میتوان به ام کلثوم بنت علی بن ابی طالب و فاطمه زهرا اشاره کرد. همچین او پدرزن رسول الله صلی الله علیه و سلم است.
عمر در دوران جاهلیت:
او در کودکی زندگی سختی را پشت سر گذاشت. چرا که پدرش خطّاب او را برای چراندن گوسفندان به صحرا میفرستاد و خیلی نسبت به او سختگیری میکرد؛ چنانکه عبدالرحمن بن حاطب میگوید: با عمر بن خطاب از منطقه ضجنان عبور میکردیم. عمر گفت: من در اینجا برای خطاب، چوپانی میکردم و او آدم خشمگین و بیرحمی بود، من گاهی چوپانی میکردم و بعضی اوقات هم هیزم جمع میکردم. اگر کار میکردم، آنقدر از من کار میکشید که خسته میشدم و اگر کوتاهی میکردم، مرا میزد. همچنین او میگفت که برای خاله هایش که از بنی مخزوم بودند نیز چوپانی کرده. یکبار روی منبر گفت که برای خاله هایش چوپانی میکرده و آن هنگامی بود که امیرالمومنین شده بود. شخصی به او گفت: چرا حال که امیر المومنین هستی، میگویی که در بچگی برای خاله هایت چوپانی میکردی؟ جواب داد: در خلوتم، نفسم به من گفت: الان امیر المومنین هستی و چه چیزی از این بهتر است؟ خواستم که به او یاد آوری کنم که چکاره بوده تا دچار غرور نشود.
همچنین عمر جزء اندک کسانی در مکه بود که در زمان جاهلیت، سواد خواندن و نوشتن داشتند. در ضمن، او اندامی ورزیده داشته و در کشتی گیری ماهر و سوارکاری را خوب بلد و شعر نیز میسرود و اشعاری نیز از وی روایت شده است.
صفات بدنی او عبارت است از: چهره ای سفید و آمیخته به سرخی، با گونه های زیبا و بینی ظریف و چشمان درشت و ابروان براق، پاهای کلفت و محکم، بازوهای مفتول و دست و پنجه های ستبر، محکم و قوی، پوست سخت و بنیه سنگین که هنگام راه رفتن در کنار دیوارها، عابرین وزن سنگین او را بر زمین احساس میکردند و قامتش نیز آنقدر بلند است که همراه هر دسته ای از دور ظاهر میشود، مردم گمان میکنند که چندین پیاده، سواری را همراهی میکنند. وقتی میخواهد بر اسبش سوار شود، با یک دست گوش او را میگیرد و با دست دیگر، گوش دیگرش را و با یک تکان چنان بر پشت اسب قرار میگیرد که گویی همانجا آفریده شده است. با دست راست و چپ، توانایی نوشتن دارد. شمشیرزنی ماهر بود. صدایش به حدی دو رگه و پرقدرت بود که از منزلش هرکدام از همسایه ها را که میخواست، صدا میزد.
او قبل از اسلام آوردن به تجارت اشتغال داشت و به همین خاطر از بلادی که با تجار آنها رابطه تجاری داشت، آگاهی کسب کرده بود و بخاطر مکانتی که در نزد قریش داشت، به عنوان سفیر قریش نیز شناخته میشد.
عمر در جاهلیت زندگی کرده و قبل از اسلامش، بخاطر آنچیزی که از جاهلیت میفهمید و به آن خوگرفته بود، با تمام قدرتش از آن دفاع میکرد، و از شکنجه مسلمانان نیز کوتاهی نمیکرد؛ تا آنجا که یکی از اصحاب گفت: اگر خر خطاب مسلمان شود، عمر مسلمان نمیشود. اما هنگامی که در اسلام داخل شد، زیبایی و حقیقت آن را شناخت و به فرقی که بین هدایت و گمراهی و بین کفر و ایمان است، پی برد، آن موقع این گفته مشهور را بر زبان راند: ( إنما تنقض عرا الاسلام عروة عروة إذا نشأ فی الاسلام من لا یعرف الجاهلیة ) یعنی: از قدر و هیبت اسلام هنگامی کاسته میشود که کسانی در اسلام رشد و نمو پیدا کنند که جاهلیت را درک نکرده باشند.
اسلام عمر:
عمر در ذی الحجة سال ششم بعثت، در خانه ارقم بن ابی الارقم به اسلام مشرف شد. داستان اسلام آوردن او مشهور است که در این مقاله، مجال آن نیست. اما چیزی که سبب اسلام او شد، آیاتی بود که در خانه خواهرش شنید و دعایی که رسول الله صلی الله علیه و سلم کرده بود که: ( اللهم اعز الاسلام بعمرین ) خدایا اسلام را با مسلمان شدن یکی از دو عمر عزت بده. منظور ایشان از دو عمر، عمر بن الخطاب و أبی الحکم ( ابوجهل ) عمرو بن هشام بود که افتخار نصیب عمر بن الخطاب شد و با مسلمان شدن او، اسلام در مکه آشکار گشت.
عمر در حیات رسول الله:
عمر بن الخطاب، در حیات رسول الله صلی الله علیه و سلم، یکی از وزیران او بود و رسول الله اکثر اوقات با او مشاوره میکرد و حتی در جنگ بدر، در مورد اسرا، وقتی رسول الله با اصحاب مشورت کرد، رای عمر بر کشتن اسرا بود و رسول الله مشاوره او را نپذیرفت و در ازای فدیه اسرا را آزاد کرد که بعدا خداوند جل شانه، رای عمر را ترجیح داده و رسول الله را توبیخ کردند. رسول الله صلی الله علیه و سلم دو وزیر ارشد داشت که ابوبکر و عمر بودند. اینان اکثر اوقات با هم بودند و چنان بود که رسول الله خیلی اوقات میفرمودند: رفتیم با ابوبکر و عمر، خوردیم با ابوبکر و عمر، گشتیم با ابوبکر و عمر، انجام دادیم با ابوبکر و عمر و به همین علت بود که ام المومنین عائشه رضی الله عنها، اجازه داد که عمر بعد از فوتش در کنار پیامبر و ابوبکر دفن شود.
عمر در زمان خلافت ابوبکر صدیق:
در زمان خلافت ابوبکر، عمر وزیر دست راست او بود خلیفه همیشه با او مشاوره میکرد. او در امور دینی خیلی سختگیر بود و اگر حدی از حدود خدا زیر پا گذاشته میشد، اصلا برایش قابل تحمل نبود. این بود که وقتی ابوبکر صدیق در بستر بیماری بود، مهاجرین و انصار را به دور خود جمع کرده و از آنها خواست تا جلسه گرفته و خلیفه بعدی را انتخاب کنند که مبادا بعد از مرگ او، دچار اختلاف و تفرقه شوند. مهاجرین و انصار جلساتی با هم گرفتند ولی به نتیجه نرسیدند و این بود که نزد ابوبکر برگشته و گفتند: رأی ما رأی توست ای خلیفه رسول الله. هر کس را که تو انتخاب کنی ما حرفی نداریم. گفت: شاید من کسی را انتخاب کنم و شما درباره او دو دسته شوید. گفتند: با خداوند عهد میکنیم که هر کس را تو انتخاب کنی، ما بپذیریم. و خواست عمر را به جانشینی برگزیند، عده ای از اصحاب اعتراض کردند که عمر بسیار خشن و سختگیر است. ابوبکر گفت: سختگیری عمر بخاطر نرمش من است و هرگاه من سختی به خرج داده ام، او نرمش بکار برده و اگر خودش خلیفه شود، نرمش خواهد داشت و واقعا هم همین شد که در زمان خلافتش، آن سختگیری و خشونت را کنار گذاشت.
خلافت فاروق:
خلافت عمر بن الخطاب را باید اوج اقتدار و گسترش اسلام نامید. دوره ای که اسلام به خارج از جزیرة العرب گسترش یافت و فتوحاتی بس بزرگ در آن دوره به وقوع پیوست. در زمان خلافت او بود که دو امپراطوری بزرگ ایران و روم به زانو در آمده و ظالمان و جباران با شنیدن نام عمر، مو بر اندامشان راست میشد. از مهمترین حوادث و جنگهای زمان عمر، میتوان به جنگ قادسیه، جنگ نهاوند که به فتح الفتوح موسوم است، فتح عراق، مصر، دمشق، قنسرین، اهواز، بیت المقدس، بابل و خیلی جنگهای دیگر اشاره کرد.
هنگامی که عمر بن الخطاب پس از مجروح شدن بدست ابولؤلؤ در بستر افتاده است، طول و عرض مرزهای جهان اسلام این است:
1- حکیم بن عمرو، فرمانده سپاه اسلام در جنوب شرقی ایران در گزارشی که برای امیرالمومنین نوشته، میگوید که سپاه اسلام بر تمام سواحل غربی رود سند ( در عمق خاک پاکستان فعلی ) تسلط یافته و به فرمان امیر المومنین، از سند عبور نکرده است.
2- عمرو بن عاص فرمانده کل نیروهای سپاه اسلام در غرب آفریقا، در گزارش خود به عمر مینویسد: تمام استانهای مصر و لیبی و طرابلس غرب در زیر پرچم اسلام در کمال امنیت و آرامش بسر میبرند و مسلمانان بدستور امیرالمومنین از پیشروی بیشتر خودداری کرده اند.
3- احنف بن قیس، فرمانده کل نیروهای شرق، در گزارش خود نوشته: سپاه اسلام در تعقیب شاهنشاه فراری ایران (یزدگرد) تمام شهرهای شرقی ایران را آزاد کرده و اکنون لشکریان در کرانه های رود جیحون و در شهر بلخ مستقر شده و طبق دستور امیرالمومنین از پیشروی بیشتر خودداری کرده اند.
4- سوید بن مقرّن، فرمانده کل نیروهای اسلام در جبهه شمال، در گزارش خود نوشته: تمام شهرهای قومس (دامغان و سمنان و بسطام ) و همچنین شهرهای ری، گرگان و منطقه طبرستان، عموما زیر پرچم اسلام در کمال امنیت و آرامش هستند و هم اکنون ستونهایی از لشکر اسلام بر کرانه های دریای قزوین مستقر و منتظر فرمان امیرالمومنین هستند.
5- بُکیر بن عبدالله و عُتبه، فرماندهان اول و دوم سپاه اسلام در شمال غربی، در گزارش خود نوشته اند که تمام شهرها و آبادیهای آذربایجان به زیر پرچم اسلام در آمده اند و طبق فرمان امیرالمومنین، سپاهیان مسلمان علاوه بر تامین رفاه و امنیت، از تخریب آتشکده های آنها خودداری کرده و آنها را در مراسم مذهبی خویش آزاد نموده و قرارداد صلح و دادن جزیه را با آنها منعقد نموده اند. همچنین سپاه اسلام، قفقاز و ارمنستان را به زیر پرچم اسلام در آورده و بخشی از نیروهای مسلح در باب الابواب، بزرگترین شهر قفقاز، مستقر و بخش دیگر در حوالی شهر تفلیس ارمنستان مستقر و چندین ستون از نیروهای مسلح نیز بر کوهها و تپه های مشرف بر دریای سیاه، مستقر و منتظر فرمان امیرالمومنین هستند. ضمنا درباره ارمنستان و باب الابواب ( دربند ) امان نامه ای به شهر براز داده شده است.
6- فرمانده سپاه جنوب عربستان، نوشته: تمام مناطق یمن و حضرموت در امنیت و آرامش و عدالت اسلامی به سر میبرند ستونهایی از سپاه اسلام در کرانه های اقیانوس هند مستقر و در حالیکه با ستونهای مستقر در کرانه های خلیج فارس همواره در حال تماس هستند، آمد و شد کلیه کشتی ها را از غرب به شرق، کنترل و بازدید میکنند، و در مقابل تعرفه ها گمرکی، عبور آنها را آزاد می نمایند.
شهادت عمر بن الخطاب:
حضرت عمر رضی الله عنه پس از شروع جنگ با ایران، ورود اسیران بالغ ارتش ایران به مدینه را ممنوع کرده بود و اجازه نمیداد در مدینه غیر مسلمان باشد. اما عده ای از اصحاب، با اصرار و الحاح از او میخواستند که به بعضی از بردگان که صنعتگری بلد بودند اجازه ورود به مدینه را بدهد و عمر نیز پس از اصرار آنها، به چند نفر محدود اجازه ورود و ماندن در مدینه را داد که یکی از آنها ابولؤلؤ غلام مغیرة بن شعبة بود که ایرانی الاصل بوده و بر دین مجوسیت باقی مانده بود. ماجرا از جایی شروع میشود که روزی ابولؤلؤ، عمر را در بازار مدینه میبیند و به نزد او میرود و از اربابش مغیرة بن شعبة شکایت میکند و میگوید که روزی دو درهم از او پول میگیرد. عمر پرسید: شغلت چیست؟ گفت: نقاش، نجار، آهنگر و آسیاب ساز. عمر به او میگوید: با شغلی که تو داری، روزی دو درهم چیز زیادی نیست. ابولؤلؤ خشمگین شده و زیر لب میگوید: عدالتش برای همه است و ستمش برای من. اما ظاهرا عمر قصد داشت با مغیرة صحبت کند تا از دو درهم کمتر بگیرد. مدتی بعد، حضرت عمر، ابولؤلؤ را میبیند و به او میگوید: شنیده ام آسیابهای خوبی درست میکنی. یک آسیاب برایم بساز. ابولؤلؤ به او میگوید: آسیابی برایت بسازم که در همه جهان از آن سخن بگویند. عمر رو به همراهان کرده و میگوید: این برده مرا به قتل تهدید کرد. به او گفتند: اجازه بده تا مجازاتش کنیم. گفت: او که کاری نکرده و با گفتن حرف تهدید آمیز نمیشود کسی را مجازات کرد.
گفته شده که خودِ عمر در آخرین خطبه ای که ایراد کرد، گفت: در خواب دیده ام که یک خروس مرا دو مرتبه نوک زده و مرا زخمی کرد. من این خواب را اینطور تعبیر کرده ام که به همین زودیها به دست یک نفر ایرانی شهید خواهم شد، چون دیدن خروس در خواب، رمز ایرانی بودن است.
چند روز بعد، دو موضوع دیگر اتفاق افتاد که نگرانیها را از تعبیر خواب امیرالمومنین بیشتر کرد:
اول: عیینة بن حصن به فاروق توصیه کرد که یا چند نفر را برای محافظت از خود معین کن و یا همه ایرانیهای مدینه را اخراج کن که مبادا یکی از آنها از همین موضع، ( اشاره به موضعی کرد که بعدا خنجر ابولؤلؤ بر آن اصابت کرد ) آسیبی به تو برساند.
دوم: به امیرالمومنین گفتند: کعب الاحبار گفته که من فاروق را بر دری از درهای جهنم دیده ام. وقتی فاروق او را خواست و جریان را از او پرسید، کعب الاحبار گفت: به خدا این ماه به آخر نمیرسد که تو وارد بهشت میشوی. عمر گفت: این ضد و نقیض و پراکنده گویی برای چیست؟ روزی در جهنم و روزی در بهشت؟ کعب الاحبار گفت: ما در تورات تو را میبینم که بر دری از درهای جهنم ایستاده ای و نمیگذاری کسی از آن در به جهنم وارد شود و وقتی تو بمیری، مردم دائما تا روز قیامت وارد جهنم میشوند. روز دیگر نیز کعب الاحبار به عمر گفت: جانشینی برای خودت معین کن، زیرا شما تا سه روز دیگر از دنیا خواهید رفت. امیرالمومنین گفت: تو از کجا میدانی؟ گفت: در تورات دیده ام. عمر گفت: واعجبا! تو عمر بن خطاب را در تورات دیده ای؟ گفت: نه بخدا، ولی صفت تو و اینکه بزودی وفات میکنی را در تورات دیده ام. فردایش نیز کعب الاحبار آمد و گفت: دو روز از عمر تو باقی مانده و پس فردایش آمد و گفت: یک روز از عمر تو باقی مانده.
همچنین در همان روزها، عبدالرحمن بن ابوبکر، ناگاه هرمزان و ابولؤلؤ و جُفَینه را در گوشه ای میبیند که بسیار سری و خصوصی با هم گفتگو میکنند و به محض دیدن عبدالرحمن، سریعا از یکدیگر جدا میشوند و خنجری از دست یکی از آنها به زمین می افتد.
همین سرنخ ها نشان میدهد که یک باند خارجی با همکاری مزدوران داخلی، توطئه قتل امیرالمومنین را تدارک دیده اند و عُتیبه و کعب هم اگر در این توطئه دستی نداشته باشند، دقیقا از تدارک این توطئه و زمان اجرای آن و حتی محل اصابت ضربت، اطلاع داشته اند، و اگر نظام قضایی آن زمان اجازه میداد که زیر سایه های تازیانه، از عیینه و کعب الاحبار بازجویی به عمل آید، کعب الاحبار اعتراف میکرد که این اخبار را نه در تورات، بلکه در گوشه و کنار مدینه شنیده و یا دیده است و عیینه نیز محل اصابت ضربت را از نزدیکترین اعضای باند این توطئه شنیده است. ولی نظام قضایی آن زمان، اجازه چنین بازجویی را نمیداد و عمر در رأس مسائل بازجویی بارها اعلام کرده بود که اعترافها و اقرارها در حالت خوف و تهدید، هیچگونه ارزش قضایی ندارند و دقیقا به همین خاطر، او این سرنخها و بحث و حرفها را نادیده گرفت[1].
نماز صبح روز چهارشنبه بود که عمر برای نماز به مسجد رفته و پس از مرتب کردن صفوف، به نماز ایستاد. تکبیرة الاحرام را که گفت، چند لحظه بعد فریاد کشید: سگی مرا زد یا گفت مرا خورد. عمرو بن میمون میگوید: دیدیم که شخصی با خنجری دو طرفه و دوسر در میان صف شروع به دویدن کرده و هر که به دسترسش میرسید را میزد. در این هنگام عبدالرحمن بن عوف، پارچه ای را بر او انداخت و ابولؤلؤ که فهمید دستگیر خواهد شد و راه فراری ندارد، با ضربات خنجر، خودش را کشت. او سیزده نفر را زخمی کرد که از آن سیزده نفر، هفت نفر شهید شدند. در این هنگام عمر دست عبدالرحمن بن عوف را گرفت و از او خواست که نماز صبح را با مردم بخواند و عبدالرحمن دو رکعت صبح را کوتاه خواند و سپس اصحاب به طرف عمر رفتند و مشاهده کردند که یکی از ضربات به پایین ناف او اصابت کرده و روده هایش را پاره کرده است. عمر به عبدالله بن عباس گفت: ای ابن عباس، ببین چه کسی مرا زد. ابن عباس پس از لحظاتی برگشت و گفت: غلام مغیره تو را زده است. عمر پرسید: همان صنعتگر؟ ابن عباس گفت: بله. گفت: خدا او را بکشد، من او را به معروف دستور دادم. سپاس خدایی را که مرگ مرا به دست کسی که ادعای اسلام دارد، قرار نداد. سپس به ابن عباس گفت: ای عبدالله، تو و پدرت دوست داشتید که غیرعربها در مدینه زیاد شوند، ( عباس برده زیاد داشت). عبدالله گفت: اگر بخواهی آنها را بیرون میکنیم، یا گفت: اگر بخواهی آنها را میکشیم. عمر گفت: اشتباه میکنید، بعد از اینکه به زبانتان صحبت میکنند و رو به قبله شما نماز میگذارند و مانند شما حج میکنند، میخواهید آنها را بیرون کنید؟ سپس عمر را به خانه اش بردند. ما نیز با آنها رفتیم و مردم حالشان طوری بود که انگار قبلا مصیبتی مثل این مصیبت بر آنها نیامده بود. نوشیدنی آورده شد و عمر آنرا نوشید. نوشیدنی از یکی از زخمها بیرون آمد که نشان میداد روده او پاره شده است. طبیبی آوردند و به دستور او، برای عمر شیر آوردند. هنگامی که شیر را نوشید، از یکی دیگر از زخمها بیرون آمد. طبیب سکوت کرد و این نشان میداد که امیرالمومنین درمان پذیر نیست و خواهد مرد.
در این هنگام عمر دو وصیت به فرزندش کرد: اول به او گفت: نگاه کن من چقدر بدهکاری دارم. بدهکاریم را از مال آل عمر بپرداز.
دوم: گفت: نزد ام المومنین عایشه برو و بگو: عمر سلام میرساند، و نگو امیرالمومنین، چونکه از امروز من امیر هیچ مومنی نیستم. بگو: عمر بن خطاب اجازه میخواهد که همراه دو یارش باقی بماند.
عبدالله بن عمر به حجره عایشه رفت و اجازه گرفت و داخل شد. دید که ام المومنین نشسته و دارد گریه میکند. عبدالله گفت: عمر بن خطاب سلام میرساند و درخواست دارد که نزد دو یارش دفن شود. عایشه گفت: من این قسمت باقی مانده را برای خودم میخواستم، ولی امروز ایشان را بر خود ترجیح میدهم. هنگامی که عبدالله بن عمر به خانه بر میگشت، به عمر گفته شد: عبدالله دارد می آید. گفت: مرا بنشانید. او را نشاندند. به عبدالله گفت: چه کردی؟ گفت: آنچه دوست داشتی صورت گرفت، ام المومنین اجازه داد. عمر گفت: خدا را شکر، هیچ چیز برایم از این امر مهم تر نبود. هنگامی که مُردم، مرا تا دم حجره حمل کنید و آنجا اجازه بگیرید و اگر ام المومنین اجازه داد، مرا آنجا دفن کنید و اگر اجازه نداد، مرا در قبرستان مسلمین دفن کنید. هنگامی که از دنیا رفت، او را به حجره عایشه بردند و عبدالله بن عمر گفت: عمر بن خطاب اجازه میخواهد. عایشه گفت: او را به داخل بیاورید. او را به داخل بردند و نزد دو یارش به خاک سپردند.
عمرو بن میمون میگوید: شنیدم هنگامی که ضربت خورد میگوید: ( و کان أمر الله قدرا مقدورا ).
آخرین توصیه های عمر بن خطاب به مسلمانان و خلیفه بعدی:
وقتی مردم از عمر خواستند که به آنها توصیه هایی بکند، او در نهایت صلابت و متانت و در حالیکه پارچه سیاهی بر زخمهایش پیچیده شده بود که از آنها خون جاری بود، گفت: همه شما را توصیه میکنم که یک لحظه و یک ذره از کتاب خدا جدا نشوید، زیرا شما مادامی که از کتاب خدا پیروی میکنید، گمراه نمیشوید.
به خلیفه بعد از خودم نیز اکیدا توصیه میکنم که:
1- نسبت به مهاجرین نخستین، نهایت توجه را مبذول و حقوق آنها را محفوظ و مقام آنها را کاملا محترم بدار.
2- انصاری را که قبل از مهاجرین در این شهر سکونت داشته و قبل از بقیه اهل این شهر ایمان آورده اند، و امکانات رشد و توسعه دین را فراهم نموده اند، مورد توجه و احترام کامل قرار دهد و نیکویی نیکوکاران آنها را قبول و از بدیهای آنان درگذرد.
3- توجه خود را نسبت به اهالی تمام شهرهای جهان اسلام مبذول دارد، زیرا اهالی این شهرها، نیروی کمکی اسلام و هزینه دهندگان اسلام و موجب رعب و هراس دشمنان اسلام هستند و مالیاتی که از آنها گرفته میشود، به اندازه ای باشد که مازاد بر نیازهای خودشان باشد و خودشان با میل و رغبت، آن را بدهند.
4- توجه خود را به عشایر عرب و بادیه نشینان و روستائیان کاملا مبذول دارد و با همه آنها به خیر و نیکی رفتار نماید، زیرا ریشه و اساس عرب و ماده اسلام، اینها هستند، و چیزهایی که اضافه بر زندگی ثروتمندان آنهاست، از آنان بگیرد و به افراد بی چیز و کم بضاعت آنها برگرداند.
5- پیمان و تعهد خدا و رسول را نسبت به اهل ذمه، افراد غیر مسلمان که تحت حمایت حکومت اسلام هستند، کاملا رعایت کند و برای دفاع از آنها، با دشمنان و متجاوزین به آنها بجنگد و در مقابل، مالیاتی از آنها نگیرد که پرداخت آن، اسباب مشقت و رنج آنها گردد.
او سپس خواست که او را تنها بگذارند و پسرش عبدالله را نگه داشت و به او وصیت کرد و گفت:
پسرم! ویژگیهای ایمان واقعی را داشته باشید که عبارتند از: روزه در گرمترین روزهای تابستان و جنگیدن با دشمنان و شکیبایی در برابر مصیبتها و تکمیل وضو در روزهای سرد و تعجیل نماز در روزهایی که هوا ابری است و دوری از خوردن شراب.
سپس به عبدالله چنین گفت: ( مانند اشراف، مرا با مسک غسل ندهید و مانند افراد عادی برایم قبر بکنید. در کفنم زیاده روی نکنید، زیرا اگر عمل من خوب نبوده باشد، اینها برای من چه فایده ای دارند؟ راضی نیستم زنان در تشییع جنازه من شرکت کنند و راضی نیستم در مدح من، اوصافی گفته شد که فاقد آنها هستم.
عثمان میگوید: من آخرین کسی هستم که او را زنده ملاقات کردم در حالیکه سرش روی ران پسرش عبدالله بود. به عبدالله گفت: صورتم را بر زمین بگذار. عبدالله گفت: ران من با زمین چه فرقی میکند؟ دو یا سه بار عمر این درخواست را تکرار کرد و عبدالله همان جواب را داد تا اینکه عمر گفت: مادرت نباشد، سرم را بر زمین بگذار، سپس شنیدم که میگفت: وای بر من و وای بر مادرم اگر خداوند مرا نیامرزد و این را میگفت تا اینکه روحش خارج شد. این مثالی از متصف بودن عمر به خوف و خشیت از خداوند است که آخرین کلامش این است که وای برمن اگر خداوندم نیامرزد، با اینکه او یکی از ده نفری بود که رسول الله به او مژده بهشت داده بود، ولکن کسی که شناخت بیشتری نسبت به خدا دارد، بیشتر از او میترسد، و اصرار عمر برای گذاشته شدن صورتش بر خاک از جهت خوار کردن نفس و تعظیم خداوند رحمان است.
تاریخ وفات عمر و سن او هنگام وفات:
ذهبی میگوید: عمر روز چهارشنبه، سه یا چهار روز مانده به تمام شدن ماه ذی الحجة سال بیست و سه هجری در حالیکه شصت و سه سال داشت، شهید شد. او ده سال و شش ماه و چند روز خلافت کرد. جریر بجلی میگوید: نزد معاویه بودم. او گفت: رسول الله در حالی از دنیا رفت که شصت و سه سال داشت و ابوبکر نیز در حالی از دنیا رفت که شصت و سه سال داشت و عمر شهید شد در حالیکه شصت و سه سال داشت.
ابن سعد میگوید: علی بن حسین از سعید بن مسیب سوال کرد: چه کسی بر عمر نماز خواند؟ سعید گفت: صهیب. پرسید: چند تکبیر بر او گفت؟ سعید گفت: چهار تکبیر. گفت: کجا بر او نماز خوانده شد؟ سعید گفت: بین قبر و منبر، و سپس گفت: مسلمانان دیدند که عمر به صهیب دستور میداد که نمازهای فرض را برای آنها امامت کند، به همین خاطر او را برای نماز خواندن بر عمر برگزیدند. عمر به هیچ کدام از شش نفر از ده نفری که رسول الله به آنها وعده بهشت داده بود، اجازه نداد که بر او نماز بخوانند، که مردم فکر کنند این امامت، نشانه ای برای برتری آن شخص برای خلافت بعد از عمر باشد.
محل دفن او نیز، حجره نبوی و اتاق حضرت عایشه است. ابن جوزی از جابر روایت میکند که: عثمان و سعید بن زید و صهیب و عبدالله بن عمر به داخل قبر عمر رفتند و او را درون قبر گذاشتند. بین اهل علم نیز هیچ اختلافی نیست در اینکه رسول الله به همراه ابوبکر و عمر در آن حجره مدفون هستند.
آنچه علی ابن ابیطالب در مورد عمر گفت:
ابن عباس میگوید: عمر بر تختش خوابیده بود در حالیکه کفن شده بود و مردم برای نماز خواندن و دعا کردی بر او می آمدند. در این حال دیدم که یکی دست بر شانه ام گذاشت. نگاه کردم دیدم علی است. به عمر نگاه کرده و گفت: دوست نداشتم هنگامی که خدا را ملاقات میکنم عمل خود را با کسی عوض کنم غیر از تو که دوست داشتم با خدا در حالی ملاقات کنم که عملم مانند عمل توست. قسم به خدا که میفهمیدم خداوند تو را همراه دو یارت قرار خواهد داد، چه بسیار از پیامبر شنیدم که میفرمود: رفتم با ابوبکر و عمر، داخل شدم با ابوبکر و عمر، خارج شدم با ابوبکر و عمر.
رضی الله عنه وارضاه گردآوری و نوشته: سید ابوبکر یگانه
تا اونجایی که من یادمه "ما ینطق عن الهوی ان هو الا وحی یوحی" در مورد پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نازل شده نه درباره عمر حالا اگر راه راست غیر از آیه قرآن است خداوند متعال همه ما را به راه راست هدایت فرماید
سلام چطوره كه خودتان ميگين كه : وقتی ابوبکر صدیق در بستر بیماری بود، مهاجرین و انصار را به دور خود جمع کرده و از آنها خواست تا جلسه گرفته و خلیفه بعدی را انتخاب کنند که مبادا بعد از مرگ او، دچار اختلاف و تفرقه شوند. ولي در خصوص پيامبر معتقدين كه او امت را بدون سرپرست رها كرد تا خودشان كسي را انتخاب كنند!!
امیدوارم برادران اهل تشیع به حقانیت خلفای برحق راشدین ایمان داشته باشند و از فریبهایی که در اطرافشان توسط عده ای که بدنبال نیرنگ و نفاق بین برادران اهل تشیع و اهل تسنن هستند دوری کنند بهامید روزی که در کلیه سرزمینهای اسلامی علی الخصوص ایران مسلمین بدور از اختلاف باهم برادرانه زندگی کنند
بنام الله من قبول دارم که نباید از کلمه توبیخ استفاده شود بلکه باید گفت فرمان الله بر کشتن اسرای مشرکین بود ولی خوب دقت شود که رسول الله{ص} هم یک بشر مانند ما بود و این مسله دنیوی ربطی به عصمت و علم الهی رسول الله{ص} نداشته و رسول الله{ص} از علم غیب و دستور الله قبل از وحی شدن به خودش بی اطلاع بود و مانند سایر انسانها با اصحاب خود مشورت می کرد.حتی زمانی که رسول الله{ص} خواست بر جنازه منافقین نماز بگذارد ولی عمر گفت یا رسول الله{ص} بر منافقین نماز نگذارید و بر انان دعا نکنید که الله وحی فرستاد و تاکیدشدید کرد که ای پیامبر به هیچ عنوان بر منافقین نماز نگذار. الله ما را به راه راست هدایت فرماید انشاالله
ابن شهاب گوید : این گونه به ما رسیده است که اهل کتاب نخستین کسانی بودند که به عمر لقب فاروق دادند و مسلمانان از سخن آنها متأثر شدند و این لقب را در باره عمر استعمال کردند و از پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله وسلم هیچ مطلبی در این باره به ما نرسیده است .
لبدایة والنهایة - ابن کثیر - ج 7 - ص 150 .: عمر بن الخطاب ... ملقب به فاروق ، گویند که اهل کتاب این لقب را به عمر دادند .
روز به خیر ؛ اگه ممکنه منبعی که ام کلثوم بنت علی(رضی) را همسر عمر (رضی) می داند معرفی کنید تا بعضی ها قانع شوند، اگه امکان داشته باشد می خوام با شما در ارتباط باشم سوالات زیادی دارم که به دنبال آنها پاسخ می گردم .
لطفاچندمساله را همیشه در نظر بگیرید: 1-مستند بنویسید واز تاریخ سازی پرهیز کنید 2-برای فضیلت تراشی افراد ازخدا بترسیدولااقل پیامبرعظیم الشان ومعصوم را زیر سوال نبرید 3-تاریخی که بین علمای ما وعلمای شیعه وسایر فرق مسلمان وجود دارد با مطالبی که شما نوشتید کاملا متفاوت است پس لطفا از روی تعصب بی جا علمای اهل سنت را زیر سوال نبرید
گاهی ما اونقدر زیبا بر باطل بودن خودمون اقرار می کنیم که نیازی به هبچ جنگ و جدالی نیست این جمله خود شما در این بلاگ هست: وقتی رسول الله با اصحاب مشورت کرد، رای عمر بر کشتن اسرا بود و رسول الله مشاوره او را نپذیرفت و در ازای فدیه اسرا را آزاد کرد که بعدا خداوند جل شانه، رای عمر را ترجیح داده و رسول الله را توبیخ کردند عجب عصمت و علم الهی رسول خدا را با علم زمینی و پایین عمر ریز سوال بردید. این جمله شما مهر ابطالی بر خود شماست و البته در این مقاله از این جمله ها کم نیست به امید روشنی قلب شما....